تبليغاتX
>

تو مثل زلال آبی
تو مثل زلال آبی

بگذار برایت ببارم

به مناسبت فرا رسیدن

۱۴  فوریه.....

امروز ابرهای عاشق چنان تنگ خورشید را در آغوش گرفته بودند که پرتوهای خورشید دیگر نمی درخشیدند

ابرها همچنان می باریدند

تا آخرین قطره شان آسمان را ترک کردند .

 ابرهایی که تا ساعتی قبل در اوج آسمان در آن وسعت نیلگونی در آن فضای روحانی جای داشتند اکنون بر بستر خاک لمیده بودند .

امروز به این باور رسیدم که بارش ، فطرت ابر است

امروز درک کردم که قلبم برای تراوش عشق ، ترا طلب کرد ، ترا خواند ، تو دیروز آسمانم شدی تا من ببارم

من امروز هنوز در آسمان چشمانت جای دارم

امروز قلبم از تو می خواهد مرا یاری کنی تا آخرین قطره ام ، آسمان چشمانت مرا پذیرا باشد

بگذار برایت ببارم ، شاید حقیقت را بیابم

 

نه تنها این روز بلکه همه روزهای سال متعلق به عشق است

چهاردهم فوریه رو به تمام دوستان عاشق تبریک می گویم

ساعات و لحظات خوشی واسه تون آرزو می کنم



نوشته شده توسط احمد تاریخ سه شنبه 23 بهمن1386 و ساعت 22:57

|+|

http://ahmadreza83.blogfa.com

باران که ببارد

 

بغضهايم را
به ابرها مي‌دهم
و قلبم را
از نام تو پر مي کنم
باران که ببارد
آواز قلبم شنيدني است...



نوشته شده توسط احمد تاریخ پنجشنبه 13 دی1386 و ساعت 16:34

|+|

http://ahmadreza83.blogfa.com

دلتنگ

 

دلم برات تنگ شده.....

اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ......

ميدوني چرا؟؟ آخه...

جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....

هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....

رد احساست روي دلم جا مونده ...

ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......

حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟

آره!خودت ميدوني....

ميدوني كه هميشه با مني....

ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....

آخه...

تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....

براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....

به عشق و به تو.....

آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....

اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...

پر از ياد عشقه....

پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...



نوشته شده توسط احمد تاریخ چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 0:5

|+|

http://ahmadreza83.blogfa.com

بارون

 

امشب دلم بارونـــــــــــــــــــــیه

نوای بارون رو میخام

امشب چشام بی خوابن و نم نم بارون تو چشام

بارون برام یه خاطره س

خاطره میلاد عشق

خاطره   میلادی    که        تقدیر برای من نوشت

بارونی که هر نم نمش       بوی گل وبهار می داد

به مخمل  سرخ   گلها         یه دنیا اعتبار می داد

وقتی که بارون می باره

تو رو باز دوباره برام تداعی می کنه

اشک رو  تو چشام میآره

دلم  میخاد  اون  بدونه       دلم براش بارونیه

که دنیای   بزرگ  برام       مثل یه زندون می مونه

بارون ببار رو شیشه ها       پنجره تنها نمونه

بذار  صداتو     بشنوه         یاد تو یادش بمونه

بارون ببار

تا بشکنه سکوت سرد این خونه

حال دگرگون مرا

جزء تو آخه کی می دونه



نوشته شده توسط احمد تاریخ پنجشنبه 1 آذر1386 و ساعت 14:3

|+|

http://ahmadreza83.blogfa.com

دوست داشتن

 

وقتی دلم برات تــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ می شه

گریه ام می گیره

بغض گلو مو می گیره نمی تونم با کسی حرف بزنم

وقتی گریه ام می گیره

به آئینه نـــــــــــــــــــــــگاه می کنم

تو رو تو چشمای خیسم می بینم که داری بهم

لبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخند می زنی

همین نگاهت نمی ذاره که فراموشت کنم

دلم برات تــــنگ  شده  مثل  همیشه

لحظه ها بازم بهانه تو می گیره

آنقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر

صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر  می کنم

تا دوباره چهره مهربونـــــــــــــــــــــــــت را ببینم

خودت می دونی که چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــدر

دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم

اشکــــــــــــهایی که برای توست

دوســــــــــــــــــــــــــــــت دارم

نگاهی رو که عاشق توست

دوســــــــــــــــــــــــــــــت دارم

تمام لحظه هایی رو که

منتــــــــــــــــــــــظر توام

دوســــــــــــــــــــــــــــــت دارم

زود

می خواهم ببینمت

آخه

اینجا یه قلب به شوق دیدن  تو زندگی می کنه

دوســـــــــــــــــــــــــــت دارم

یه شب تا صبح فقط نگاه چشمای قشنگت کنم

دوســـــــــــــــــــــــــــت دارم

یه شب بیائی پیشم تا همه حرفام رو برات بگم

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا یه

خورده

آروم بگیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم



نوشته شده توسط احمد تاریخ دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 0:0

|+|

http://ahmadreza83.blogfa.com

دلتنگ

 

شب کنار دریا دلتنگ 

                           غم به سینه ام می زند چنگ  

                                                                  موج دریا می خورد بر سنگ

صدای آواز قو ها

                         گم می شود در موج دریا

                                                            من می مانم ساکت   و   تنها



نوشته شده توسط احمد تاریخ سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت 12:57

|+|

http://ahmadreza83.blogfa.com

عاشقانه

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سودايي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز کرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال

 از جدايي يک دو سالي مي گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

 دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را  آن دو چشم مست آهو بار را

  همچو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

 آمد و هم آشيان شد با من او  همنشين و هم زبان شد  با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

 دامنش شد خوابگاه خستگي

اين چنين آغاز شد دلبستگي

 واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري که با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

 آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بين ما آغاز شد

 گفتمش گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل

 دل ز روي عشق تو حيران شده

در پي عشق تو سر گردان شده

 گفت در عشقت وفادارم بدار من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان

 با تو شادي مي شود غم هاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

 گفتمش عشقت به دل افزون شده  دل ز جادوي رخت افسون شده

جزء تو هر ياري مدفون شده عالم از زيبايي ات مجنون شده

 برلبم لب بگذاشت يعني خموش

طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش

 در سرم جزء عشق او سودا نبود بهر کس جزء او در اين دل جا نبود

ديده جزء بر روی او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

 خوبي او شهر ه آفاق بود

در نجابت در نکويي  طاق بود

 روزگار اما با ما وفا نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فروان بود و بس

 يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

برسر پيمان خود محکم نبود سهم من  از عشق  جزء ماتم نبود

 با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان  را شکست

 بي خبر پيمان ياري را گسست این  خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر آخر از بند رست رفت و با دلداري ديگر عهد بست

 با که گويم  او که هم خون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد  این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود  و دم همدم شدم  باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور  و خراب از غم شدم  ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را 

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر  بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو  پند

بر من و روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زودعشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یادت با من است

 



نوشته شده توسط احمد تاریخ پنجشنبه 31 خرداد1386 و ساعت 18:46

|+|

http://ahmadreza83.blogfa.com

باز هم عشق

 

 

               عشق یعنی

 

باور کسی که تو را به هدف زنده بودن برسونه

عشق یعنی خواستن و نداشتن

عشق یعنی تلاش و نرسیدن

 

عشق نمی پرسه که تو کی هستی

فقط می گه که تو مال من هستی

عشق نمی پرسه که تو اهل کجا هستی

 

فقط می گه که تو قلب من هستی

عشق نمی پرسه که چیکار می کنی

فقط می گه :

 

             "" باعث میشی که قلب من به ضربان بیوفته ""



نوشته شده توسط احمد تاریخ سه شنبه 14 آذر1385 و ساعت 14:39

|+|

http://ahmadreza83.blogfa.com

احساس

 

 

 

ای کاش

ای کاش کسی بود که تو این غربت

از برق نگاهش

از خیسی چشماش

از گرمی دستهاش

و از لطافت حرفاش

می تونست شکوفه های احساسم را

با خودش

ببره



نوشته شده توسط احمد تاریخ پنجشنبه 5 مرداد1385 و ساعت 15:2

|+|

http://ahmadreza83.blogfa.com

دلم تنگ است

پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است

نوازش کن مرا با دست های خیس از عشقت

سرم را سخت در بر گیر

که می خواهم ببارم من به دشت شانه هایت

 

مرا بنگر  چنان کز عشق آتش گیرد

این غمهای پنهانم

مرا بنشان چنان که از ماه رویت

چراغانی شود شبهای بیابانم

 

بیا

بیا بنگر بیا بنشان

بیا آتش بزن درد های بی پناهی را

بیا بر هم بزن رسم جدایی را

 

بیا کز دوریت جانم بیابان است

بیا بنگر که نام تو

در این شبهای تنهایی

مرا می سوزاند

 

پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است



نوشته شده توسط احمد تاریخ پنجشنبه 5 مرداد1385 و ساعت 14:53

|+|

http://ahmadreza83.blogfa.com

*
*
*
*
*
*
*